تبليغاتX
وبراهه

بهار می آید و عید نزدیکست اما چند سالیست که آمدن بهار چندان شوقی در من برنمی انگیزد  وگاه با آمدن بهار احساس و حشت میکنم چرا که متوالیا به سنم افزوده می شود وفرصتها را از دست رفته مبینم  انگار با نو شدن سال کسی صدا میزند که آی فرصتتان دارد تمام می شود انگار که دارد شمارش معکو س می خواند همه انسانها مرگ آگاهی دارند و شاید این احساس مرگ آگاهی در هنگامی که طی شدن زمان را مانند همین اوقات نوشدن سال فریاد میزنند بیذار تر می شود وهرچه که به سنت افزوده می شود این احساس قویتر می گردد.

 این روزها به دلایل بسیار احساس بهاری بودن وبهاری شدن کم است بهاری اگر بود و عیدی اگر وجود داشت همه در دوران کودکی بود آن وقت بود که آمدن بهار را احساس می کردم و به او خوشامد می گفتم شاید احساس می کردم که دارم بزرگ میشوم و بزرگسالی قدرتیست که  می تواند من واقعیم را نشان دهد هر چند حالا می خواهم به آن دوران باز گردم  چرا که بهار اگر معنی داشت آن زمان بود اصلا همه چیز کودکی زیبایی خاصی داشت زمستانش بهارش تابستانش غمهایش و شادیهایش .

زمستان کودکی من در دهه شصت و در کرج ودر سالهای جنگ و آاتش و خون سپری شد زمستانهایی که برف داشت سوز داشت و سرما یادش به خیر شبها که می خوابیدم امید داشتم که برف بیاید و مدرسه ها تعطیل شود وانگاه تا کله ظهر بخوابیم صبح که بیدار می شدم همانطور خوابیده به پنجره نگاه می کردم تا ببینم نور سپیدی پیدا هست اگر نور تند سپیدی پیدا می شد یعنی برف باریده اتفاقاآنوقت دیگر وسوسه خوابیدن نداشتم بلند می شدم وبا بچه ها در برف بازی می کردم گلوله برفی و ادم برفی درست میکردیم و زمین می خوردیم چه کیفی داشت زمین خوردن و مجروح شدن در یک روز برفی . زمستان 66 زمستان موشک باران بود موشک اگر برای همه وحشت و ترس به همرا داشت برای ما تنوع بودو بازی . اصلا گاهی که موشکها دیر می کردند نا راحت می شدیم و فکر نمی کردیم که شاید مو شک بعدی روی سرما فرود بیاید .سالهایی که دغدغه های امروز را نداشتیم همه ی جاه طلبیمان این بود که چه کسی در بازی فوتبال پنالتی بزند  وهمه حسدمان اینکه  چرا ما فوروارد نایستاده ایم دیگری ایستاده.

15 اسفند که می شد عید برای ما آغاز شده بود خود را آماده می کردیم برای عیدی گرفتن برای تعطیلی( وکاش که کاری می کردیم که اینقدر کودکان از مدرسه متنفر نباشند و برای آمدن تعطیلات دعا نکنند) و چقدر حالم گرفته میشد از آمدن دهم و یازدهم عید که نفس تعطیلات به شماره می افتادچفدر این ترانه فرهاد را دوست دارم که یاد آور آن دورا ن ماست همان شادی گرفتن عیدی، بوی اسکناس تازه، وحشت ننوشتن مشقهای عید در روزهای آخرووحشت کم شدن عیدیها درست عین این ترانه

بوی عيدی، بوی توپ، بوی كاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،     

                                  عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،   
  

و حال ماییم و بهاری دیگر ماییم و شمارش معکوس زندگی ماییم و فرصتهای از دست رفته و حال منم و هدفی که خوب اگر بنگرم خود زندگیست احساس می کردم هدفی ندارم اما خوب که می نگرم  خود زیستن برایم هدف است وشاید به این خاطر است که از آمدن جدید می ترسم چرا که زندگی را دوست می دارم و مرگ را دشمن آمدن سال جدید از دست دادن زمان است وکم شدن فرصت زندگی احساس می کنم می توانم در پهنه ی همین زندگی وجود منتشرم را تجلی بخشم احساس می کنم با بودن می توانم به شدنی امیدوارانه دست یابم. تر شدن در حوضچه اکنون زندگی  و چشیدن طعم گس آن  و امید به لحظه های مبهم آینده. و آشنا شدن و دمخور بودن با نبض تپنده ی آن

به هر حال بهار است که می آید آمدنش را ارج می نهم و نو شدن سال را تبریک می گویم  عاشقان عیدتان مبارک

زکوی یار می آید      نسیم   باد     نوروزی                   از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن         که قارون را زیانها داد سودای    زر     اندوزی

پی نوشت: این را هم بگویم که ما معلمان امسال عید نداریم تا زمانی که همکارانمان در بند با شند عید برای ما بی معناست به امید آزادی آنها

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 21:46  توسط مصطفی صادقی  | 

این روسیان روسیاه هم به بهانه های بنی اسرائیلی بعد از آنکه پول کلانی برای ساختن نیروگاه  بوشهرگرفتند دوباره دبه در آوردند و رفتند حال که میبینند ایران منزوی و تنها شده نهایت تلاش و حیله شان رامی کنند برای اینکه  باج خواهی کنند وجیبشان را از پول این ملت مظلوم پر نمایند  و به بهانه های واهی هردم قهر مینمایند وناز می کنند تا به نیازهای کلانشان پاسخ داده شودا ینهم نتیجه سیاست و استراتژی نگاه به شرق.

. از سالیان دور تابه حال از این روسیان روسیاه جز ضرر و خیانت ندیده ایم همچنان که این مطلب در مورد روباههای بریتانیاهم صادق است و اگر دلیل دشمنی ما با آمریکائیان سابقه بد آنها باشد نیک اگر بنگریم سابقه این دو مکاره را بسی بدتر می یابیم چه کسی است که نداند آنها در عهدنامه گلستان و ترکمنچای چه ظلمها که نکردند و چه شرارتها که ننمودندوانچه توانستند از خاک ومال ایران به غارت بردندو تندروی و گستاخی را تا آنجا رساندندکه گریبایدوف را به تهران فرستادند تا زنان مسلمان شده را از خانه شان به در کند به روسیه بفرستد که مردم این تطاول را برنتافتند و اورا کشتند بعدها نیز روسیان روسیاه در پیمانهای 1907و 1914 خاک ایران را چون گرگانی که گوسفندی را تصاحب نموده اند با انگلیس قسمت کردند و شمال آن را عرصه تاخت وتاز و تجاوز خود نمودند و در خراسان مردم را به دار کشیدند و حرم امام رضا را به گلوله بستند دوسال بعد در سال 1917 که انقلاب بلشویکی در روسیه حادث شد چند صباحی دامن از خاک ایران برکشیدند اما خوی تجاوزکارانه شان دیگر بار آنها را به ایران متمایل کرد در سالهای ابتدائی دهه بیست با علم کردن پیشه وری نقشه جدایی آذربایجان را کشیدند که با هوشمندی قوام خنثی شد در قضیه ملی شدن نفت نوکران توده ایشان را علیه مصدق شوراندند و دردادن بدهیهایشان به مصدق آنقدر تعلل کردند که مصدق سقوط کرد سالهای بعد از کودتا شاه نیز آنقدر از حمله سرخهای کرملین وحشت داشت که میلیاردها دلار صرف خرید اسلحه کرد تا در مقابل تجاوز محتمل روسها بایستد هر چند عده ای بودند که میگفتند این ترس شاه خیالی بیش نیست اما حمله جراران سرخ به افغانستان نشان داد که سرخها چقدر متجاوز وجرارند و اگر می توانستند در تصرف ایرا ن وضمیمه کردنش به اردوگاه کمونیسم لحظه ای درنگ نمی کردند و هم اکنون نیز اینگونه اند کیسه ای فراخ به اندازه طمع بی پایانشان  دو خته اند تا آنرا از ثروت مردم ایران  پرکنند و آنچه می توانند از انزوای ایران سود برند و اینها همه فایده استراژی نگاه به شرق است تکیه به چین وروسیه در مقابل فشارهای آمریکا.

درمورد چینیان نیز و ضع همینست ایران و ایرانی کمترین قرابت را چه در زمینه فرهنگی وتاریخی و چه ایدئولوژیک وسیاسی با چینیان دارد نژادی که غذایش معجونی از سگ و گربه و قورباغه و تمساح است را چه نسبتی باماست؟ و دولتی که کمونیست و مادیست با ایدئولوژی ما چه کار؟ پس باید تا دیر نشده منافع واقعی ملت را دریافت.

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش         بیرون کشید بایدازین ورطه رخت خویش

2-نمردیم و مهرورزی از نوع رئیس دولت را هم دیدیم نمردیم و دیدیم که در مقابل فریاد عدالتخواهی چه جوابی داده میشود مگر احمدی نژادنبودکه  میگفت فریاد عدالتخواهی سر دهید ؟ آیا جواب این فریاد چوب وچماق و زندانست آنچنانکه در مورد معلمان اینگونه پاسخ داده  شد مگر معلمان جز برقراری عدالت چیز دیگری می خواستند پس چه شد مهرورزی پس چه شد حمایت از عدالتخواهی

  ما زیاران چشم یاری داشتیم       خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 19:58  توسط مصطفی صادقی  | 

بر قلب یک سنگ

   قلبم خندید

      قلب سنگ گفت             خنده تو آبم کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 20:34  توسط مصطفی صادقی  | 

از انجا که پیش بینیهای زیادی برای مجموعه زیر تیغ می شود ما نیز پیش بینیهای خود را درباره این سریال ارائه میکنیم و با توجه به آنکه تلویزیون ضرغامی را میشناسیم تصور میکنیم که یکی از این پیشبینی های نوسترا داموسی ما درست باشد

1-رضا سوار ماشین میشود وبا یک نفر تصادف میکند و اورا میکشد خانواده مقتول با بزر گواری عظیم خود اورا میبخشند و او درس بخشش میگیرد و اوس محمود را می بخشد

2-رضا با یک نفر در گیر میشود اورا می کشد و خانواده مقتول ..... بقیه عین قضیه بالا3-رضا خواب پدرش را میبیند که به او میگوید اوس محمود را ببخش و او می بخشد4- یکی از بزرگان اهل تمیزواکابر و اعاظم رضا را نصیحت میکند و او میبخشد5-اوس محمود همه اینها را خواب میدیده یهو از خواب می پرد و میرود با جعفر ورضا و بقیه بساط عروسی را علم کند6-اوس محمود اوس جعفر را نکشته است بلکه بعد ازاینکه اوس محمود جعفر را هل میدهد و فرار می کند  اوس جعفر به هوش می آید واز اینکه به رفیقش محمود تهمت زده  عذاب و جدان می گیرد وسرش را به دیوار می کوباند و خود را می کشد7- اوس محمود قصاص میشود وحالا رضا ونامزدش مثل هم میشوند باهم عروسی میکنند و میروند به گور پدرانشان می خندند8-چون رضا به رئیس جمهور علاقه وافر دارد اوس محمود را که اسمش شبیه رئیس است می بخشد 9-رضا که بد جنسی و خباثت عمو را دیده شرمنده پاکی و بزرگواری اوس محمودمیشود واورا مورد بخشایش خود قرار می دهد10-آقای ضرغامی خودش وارد صحنه می شود و همه چیز را راست و ریس میکند وهمه خوشبخت می شوند و میروند سراغ خانه زندگیشان

                                                                                (ابوالوب)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 19:48  توسط مصطفی صادقی  | 

ژان بودریار هم رفت با مر گ او فلسفه یکی از بزرگان خود را از دست داد و حال اگر بخواهیم از فیلسوف به معنای واقعی کلمه نام ببریم فقط میتوانیم از یورگن هابرماس یاد کنیم که اگر اونیز از دنیا برود آنگاه به ایده پایان فلسفه نزدیک می شویم یا بهتر است بگویم میرسیم یعنی به عبارتی فلسفیدن تمام می شود هرچند که عده ای معتقدند سالها قبل با مرگ مارتین هایدگر ولودویگ ویتگنشتاین فلسفه پایان پذیرفته است و آنچه که پست مدرنهایی چون فوکو و دریدا و همین آقای بودریار عرضه کردند فلسفه به معنای اصیل خود نبودبلکه ملغمه ای بود از تاریخ روانشناسی و سیاست که با رو کشی از فلسفه

به مجامع فکری عرضه می شد اما به هرحال جدا از این صحبتها مرگ بزرگانی چون بودریار ایده وحشتناک پایان را در گوش انسان فریاد میزند ایده ای که تنها در عالم فلسفه به گوش نمی رسد در ساحتهای دیگر همچون سینما شعر ادبیات هم شاهد مرگ بزرگانی هستیم و خواهیم بود که کسی نمی تواند جای آنها را بگیرد وبا مرگ آنها رشته ای هم که در آن فعالیت می کردند رو به احتضار می رود

وپویایی خود را از دست خواهد داد

بودریار مانند دیگر پست مدرنها فعال و پرکاربود و آثار زیادی پدید آوردودر همه امور اظهار نظر میکرد اما آنچه که در منظومه نظریاتش بیشتر مورد بحث قرار گرفت نظر اودرباره سلطه رسانه ها و ایجاد جهانی حادواقعیت  توسط آنها بود رسانه هایی که جهان را همچون تصویر و تخیل می آفرینند و آنچه را که می خواهند بزرگ میکنند و آنچه راکه نمی خواهند نمی بینند و در نتیجه آدمی نیز آن را نمی بیند آدمی امروزه آن چیزی را می بیند که رسانه ها می خواهندببیند به آن میخندد و می گرید که رسانه ها بگریند یا بخندندپس جهان یک تصویر یا خیال بیش نیست و جدا از بحثهای معرفت شناسانه ی قبلی انسان در شناخت واقعیت دچار مشکل است ا ز نگاه او جنگ خلیج فارس هیچگاه رخ نداد و به همین سیاق می توان گفت یازده سپتامبر نیز در این ابعاد وسیع توسط رسانه ها آفریده شد  چه بسیار وقایع عظیمی که اتفاق افتاداما دیده نشد برای مثال جنگ وحشتناک داخلی در روانداکه در مدت یکماه یک میلیون نفر جان خود را در این جنگ از دست دادند توسط رسانه ها نادیده انگاشته شدانگار که این واقعه جهانی به وجود نیامده است( قبلا هم درباره آن مطلبی نوشته بودم)چرا چون احتمالا پوشش دادن به این فاجعه با منافع صاحبان رسانه در تضاد بود در این سواگربه جامعه خودمان هم نگاه کنیم این جهت دهی فکری توسط رسانه را به خوبی می یابیم

به هر حال با تمام این صحبتها کسانی چون بودریار سعی کردند در این وانفسای هیاهوی رسانه ای انسان را متوجه حقیقت راستینش کنند تا او مجبور مطلق نباشد و حداقل به بد بختی ونادانی خود آگاهی داشته باشد وبداند که جهت دهنده ذهنش چه کسانی هستند

پس به یادش بلند می شویم ومی گوئیم خداحافظ آقای بودریار خداحافظ فلسفه

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:20  توسط مصطفی صادقی  | 

 

 

۱-خداداد چه نسبتی با سیاسیون دارد؟ توضیح خواهم داد

اورا همه میشناسیم بازیکنی که سالها در تیم ملی ایران بازی کرد و خوب هم بازی می کرد اما نقطه عطف دوران بازیگری او وقتی بود که در بازی مهم ایران واسترالیا گل حیات بخش و طلایی ایران را به ثمر رساند

 و تیم با گل او به جام جهانی رفت این بازی یه خوبی در یاد هواداران فوتبال ماند و خداد هم به خاطر این گل محبوبیت خاصی پیدا کرد و اتفاقا از این محبوبیت استفاده هم نمود بهتر است بگویم اوتا حالا دارد ازاین محبوبیت استفاده میکند و نان آن راهم میخورد بعد از آن گل خداداد بارها در تیمهایی که حضور داشت منشا نا

ارامی و اعتراض بودو چند بارهم با فشار افکار عمومی دوباره به تیم ملی دعوت شد ولی در تیم ملی هم روحیه نا آرام خود را نشان میدادوخود را محق می دانست که در همه امور دخالت کند و اتفاقا افکار عمومی هم از او حمایت می کردند واینها همه به خاطر این بود که او حماسه ساز ملبورن بوداخیرا هم دیدیم که او با کنار زدن مربی باسابقه تیم ابومسلم جای او را گرفت و همه کاره این تیم شد

 با کمی دقت می بینیم اینگونه رفتار در برخی از سیاسیون ماهم دیده می شود آنها که احساس می کنند در مقطعی از تاریخ نقش مهمی بازی نموده اند یا کار مهمی کرده اند (که معلوم نیست واقعا هم کار مهمی بوده یا نه)و به خاطر همین می خواهند تا آخر عمر صاحب قدرت باشند و در همه امور دخالت کنند وباز اگر دقت کنیم این روحیه ایست که در ما ایرانیان وجود دارد با آنکه فریاد اخلاصمان به آسمان می رسد ولی خدا نکند یک کار حیاتی و کم وبیش مهمی انجام دهیم آنوقت میخواهیم نان آن را تا آخر عمر بخوریم و همه تا آخر عمر مجیز گوی ما باشند به خاطر اینکه در مقطعی کاری کرده ایم یا مثلا شاخ غول شکانده ایم یکی از عواملی هم که با مفاسد اقتصادی برخورد جدی نمی شود همینست  اینکه عده ای از مفسدان از موقعیتهایی که قبلا داشته اند یا کار مثبتی که نموده اند سو استفاده میکنندو خود را بالا تر از قانون می دانند واگر با آنان برخورد شود آن سوابق را به رخ می کشند

۲-نشریه صبح صادق ارگان سپاه نوشته است که اعتراضات اخیر معلمان ریشه در خارج دارد واقعا نمی دانم در مقابل این سخن مضحک چه بگویم فقط می خواهم بدانم که این موضع رسمی مسوولان سپاه است ؟

 اگرنیستکه فبها و اگر هست واقعا جای تاسف دارد که نهادی نظامی اینچنین به جامعه فرهنگیان کشور نگاه می کند در حالی که خود می دانند که بسیاری از معلمان معترض خود بسیجی و جانباز و آزاده هستندو این وصله ها به آنان نمی چسبد و خواست بقیه هم در جهت بهبود معیشت معلمان و در چارچوب مسائل صنفی است و اعتراض آنان نه به چپ وابسته است ونه به راست وهمینطور نه به بیگانه۰

 بعضیها همیشه در این فکرند که با اتصال هر گونه اعتراضی به خارج آنرا از مشروعیت بیندازند و برای سرکوبش اقدام کنند اما این حربه در مورد معلمان کارگر نیست واین سخن سخیف ره به جایی نمی بردبه جای این آسما ن به ریسمان بافتنها فکری اساسی به حال معلمان و کارگران و جوانان این مملکت باید نمود

تا کنون کردی چنین اکنون مکن       تیره کردی آب را فزون مکن

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:57  توسط مصطفی صادقی  | 

رنگ خون

      بوی خون       طعم خون       سرخی بی شرمانه ی اینهمه خون

         زچه رو آدمیان خون ریزند

           و حشت انگیز ترین وحشت هستی اینست

          نور صلحی به جهان پیدا هست؟

           شادی انگیز ترین خواهش انسان اینست

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 20:16  توسط مصطفی صادقی  | 

دست اندوه بر شقیقه خویش

خیالهایی که می آید از پس و پیش

زندگی همهمه تکرارست     و همانست که زندگی نامندش

به چه می اندیشم        به چه می اندیشی

به مکرر شدن ماندنها        به مکرر شدن رفتنها

به مکرر شدن عشق و تنفر     به مکرر شدن دور وتسلسل  

بده  ان خنجر برنده چون رعد         تا که بر سینه تکرار زنم

تا درانم من هر انچه رنگ تکرار بگیرد

تا سرایم من سرودی که در ان نغمه تکراری نیست

که وجودم رنگ دیگر بپذیرد  شعر دیگر می بخواند

    زندگی همهمه تکرارست........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 19:8  توسط مصطفی صادقی  | 

در ذکر سیدنا میرزا محمود احمدی نژاد           

آن مرد همیشه مبارز رفیق کاسترو و چاوز آن دهنده سهام عدالت محب ملت و ملک ودولت آن نافی کبیر هولو کاست آن بریده از خط چپ و راست آن قهرمان مبارزه با تبعیض و فساد سیدنا میرزا محمود احمدی نژاد از اکابر و اعاظم پریزدنتها بود اورا سخنان نغز فراوانست از جمله آنکه

«کی گفته یهودیان را سوزاندند من خودم آنجا بودم دارشان زدند"

« هر که دزدی کند اسمش را اعلام میکنم باقی بقایشان"

ایضا ازوست «نحن نستطیع یعنی ما میتوانیم" دیگر انکه گفت" جمعیت هرچه فزون باشد به "

میرزا محمود خان ظاهری چون دراویش داشت دلقی پشمین و کاپیشانی سپید پوشیدی محاسن را دست نزدی و موها شانه نکردی وبه اعتراض سیاسیون خوش تیپ و قعی ننهادی بیت:                                                

ما درون را بنگریم وحال را       نی برون را بنگریم وقال را

از او بسی کرامات نقل شده از جمله انکه گویند در هرجا خطبه خواندی هاله های نورانی او را فرا گرفتی

دیگر انکه : نبود برای فقر و فسادو تبعیض علاجی جز انکه او گفت اجی مجی لا تراجی و انگاه بود که این هر سه ور پرید  دیگر انکه نامه هایی چند به سران کفر و استکبار نوشتی و در آنها ایشان را نصایح فراوان نمودی

      ای نامه که میروی به سویش        از جانب من بزن تو گوشش

     وز جانب من بکن تو مویش         مشتی بنواز پس به  رویش

او را ابیات فراوان است و ازوست:

انرژی هسته ای حق مسلم ماست       دشمنی این بنده با بوشه و هولو کاست

و ایضا ازوست:

 گر نبود پیرهن  پاکیزه        هر چه بپوشی صنما عزیزه

طعام کم میخورد و آنچه از طعام دوست داشت کیک زرد و آب سنگین و آبگوشت بودکه به سیاق سانتریفیوژهای پی 2  بار می گذاشت

کارل مارکس ظهور اورا خبر داده بود و گفته بود" من امیدم به رفیق محمود است" ودیگرانکه " پرولتاریای جهان حول محور عمو محمود متحد شوید"(کاپیتال نوشته مارکس ترجمه ایرج اسکندری ص 452)

در هنگام احتضار دوستانش چاوز خوزه مورالس و دیگر چپها بر بالینش آمدند گفتند یا شیخ ما را نصیحتی بفرما

گفت ای برادران چپ با غنی و اغنیا دشمن باشید اما با غنی سازی نه

و صیت کرد که اورا در جایی بین عمارت یو سی اف اصفهان و آب سنگین اراک دفن نمودند

میون دوتا دلبر      من دو دلم کدوم ور

مزار او زیارتگه مشتاقان اتم و عدالت است رحمه الله علیه

ازو رسالاتی چند هم بر جای مانده است از جمله "رساله در ترافیکیا " رساله " نحن نستطیع ما می توانیم "

"چگونه به جای اب و دوغ ودوشاب بر سر سفره نفت بنوشیم

                                                                               (نقل ازابوالوب کجراهه)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 13:47  توسط مصطفی صادقی  | 

بالاخره برخی از مسوولان ندانم کار آموزش و پرورش کار دست خود دادند و با طرح سوالاتی در آزمون ضمن خدمت فرهنگیان که مربوط به زندگی پیامبر اسلام می شود اعتراض نمایندگان و رو حانیون رامتوجه خود کردند

بعضیها که حس توهم توطئه شان همیشه قویست می گویند طرح این سوالات مسخره عمدی بوده است ولی من احتمال این عمدی بودن را بسیار پایین می دانم درحقیقت برخی از مسوولان آموزش و پرورش آنقدر نادان و بیسواد ودر عین حال خشک مغز و متحجر هستند که از هول حلیم در دیگ می افتند احتمالا همانها که آموزش و پرورش را به این روز انداخته اند با خواندن این سوالات خو شحال هم بوده اند که سوالات بسیار جزئی فنی و دقیقی را طرح کرده اند همچنانکه این نحوه طرح سوالاترا در آموزش و پرورش هم توصیه میکنند البته این جزئی نگری و کشیدن مو از ماست و اغراقهای بیخود در تفکر متحجرین همیشه بوده است آنان که به قول مولانا فرق هر اجوزی را از یجوز می دانند اما درک اساسی از امور ندارند

صد هزاران فصل میداند از علوم         جان خود را مینداند آن ظلوم

داند او خاصیت هر جوهری                در بیان جوهر خود چون خری

 که همی دانم یجوز از لا یجوز            خود ندانی که یجوزی یا عجوز

اما این ماجرا وجهی دیگر هم دارد آنها که در زمان خاتمی به خاطر مطلب کوتاهی در یک نشریه کم تیراژ و داخلی دانشجوئی با نام موج حوزه ها را تعطیل کردند و شعار وا اسلاما سر دادند و موجی سهمگین علیه دولت آن سید مظلوم راه انداختند کجایند آنان که به خاطر آن مطلب خواهان استیضاح خاتمی و خلع لباس او شدند کجایند یک بام و دو هوا که می گویندهمینست اگر به جای آموزش و پرورش احمدی نژاد دولت خاتمی اینکار را می کرد آنها چه می کردند همچنانکه نمونه اش را قبلا دیدیم زمانی که رحیم مشائی در مجلس رقصی حضور یافت و هیچکدام از آن حامیان دین سخنی نگفتند ولی اگر به جای مشائی یکی از معاونان خاتمی اینکار را می کرد کاه در پوستش میکردند باز از زبان مولانا می گویم

تا کنون کردی چنین اکنون مکن        تیره کردی آب را افزون مکن

پنجه با مردان نزن ای بو الهوس       برتر از سلطان چه میرانی فرس

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 18:45  توسط مصطفی صادقی  |